This Weblog Is Designed By
Shahab Shahsavari Alavidjeh
This Weblog Is Powered By
Persianblog

زبانم لال

 

 

 

فردريش نيچه غروب بت ها

بشر همانا یکی از خطا های خداست یا خدا همانا یکی از خطا های بشر

درباره ي من
در يکم آبان 1360 شهاب ناميده شدم و به کنیه ی پدری ام شهسواري خوانده شدم متولد اصفهان ام و به خواندن و نوشتن مشعوف و به هيچ اندر هيچ مشغول به اندازه ي عمرم مسافرت کرده ام و در بسياري شهر هاي ايران زمين زندگي کرده ام ليسانس بهره برداري از منابع نفت دارم و بيکارم و جز خواندن و نوشتن حرفه اي نمي شناسم
وبلاگ هاي ديدني
وبسايت هاي گشتني
روزنامه شرق
امروز
نبوي آنلاين
خبرنامه ي گويا
بي بي سي فارسي
گويا
Google News
Guardian
My Links
Home
Archives
Email Me
Great Blogs
Slamshibi
Geek Style
Pinkfloydish
Editor; Myself
جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧

من به وردپرس مهاجرت کردم. http://piamak.wordpress.com

به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

آقای رسول نمازی عزیز از من دعوت کرده تا انتقادم را به مطلبی که در پاسخ به نظرات یکی از خوانندگانش در وبلاگش نگاشته به صورت مفصل و مستدل‌تر به گونه‌ای که امکان بحث در رابطه با آن فراهم شود بیان کنم. از آنجا که تا کنون به اضافه‌ی نوشته‌ی آقا رسول یک کامنت از من ذیل مطلب ایشان و یک کامنتت از ایشان در وبلاگ من به بحث اضافه شده، ابتدا این دو نوشته را می‌آورم و سپس وارد مطالب خودم می‌شوم.

ارجحیت لیبرال دموکراسی نوشته‌ی اصلی آقای نمازی است.
پس از آن من کامنتی پای آن مطلب قرار دادم به این شرح


«با عرض سلام
در رابطه با بند سه‌ی پاسخ شما معتقدم که نظریه‌ی رایج در رابطه با اجتماعی بودن و سیاسی بودن انسان اصل اثبات‌پذیری نیست. اصولا پارادایم حاکم بر فلسفه‌ی سیاسی قرون جدید برگرفته از نظریه‌ی قرارداد اجتماعی است که اتفاقا بنا به نظر هابز از یک وضعیت طبیعی متوحش بدون انسان اجتماعی و سیاسی حاصل می‌شود در ضمن به نظرم قید اطلاقی که در رابطه اصل استقرایی مورد نظرتان در رابطه با سیاسی بودن انسان از ابتدا به کار برده‌اید اشکال اساسی داشته‌باشد. چون قاعدتا منبع استقرای شما روایات تاریخی است نه عینی، در واقع اگر فلسفه‌ای بر تاریخ حاکم باشد (پیشاپیش به هگل ایمان آورده باشیم!!!) اولین ایرادی که هگل به روایات تاریخی می‌گیرد همان پیش‌فرض سنتی وجود انسان اولیه‌ی کامل با مشخصاتی که ذهن تاریخ‌پژوه امروزی بازتاب می‌دهد است.
به اضافه مشکلی هم با نظر یاشار جیرانی و البته پاسخ شما و بالاخص آیزیا برلین دارم. من متوجه نمی‌شوم نیچه ار کدامین حکومت توتالیتر دفاع کرده‌است و کدام استدلال وی دست‌مایه‌ی رد دموکراسی سیاسی قرار گرفته‌است؟
در رابطه با راننده‌ی سیدخندان شوش هم تصور می‌کنم از بیخ با آقای جیرانی مخالفم چون اصولا تصور می‌کنم هر کس به آن سوالات بنیادین فکر کرد فیلسوف است، این امر حاکم است پیش از آنکه استدلالات وی منطقی باشد و یا غیر منطقی.
و اما در پایان فلسفه نسبیت‌گرا نیست اما خواه نا خواه نمی‌تواند نسبی نباشد. یکی از دلایلش عملیت انسانی در فلسفه است که باعث می‌شود theory laden باشد.»


در پاسخ به این کامنت آقای نمازی مطلبی را در کامنت‌دونی وبلاگ بنده قرار دادند که در پی می‌آید:

«سلام شهاب عزيز
از نظرت خيلی ممنونم. اول از همه اينکه بهتر بود نظرت رو در يک متن مفصل می نوشتی چون بحث اينجوری زياد مفيد نيست. اما برای اينکه به بعضی از نقدهای شما پاسخ داده باشم فعلا تا اينجا قناعت می کنيم. اول اينکه مشخصه که پارادايم اصلی فلسفه سياسی جديد از هابز و طبيعت غير سياسی انسان شروع ميشه ولی من مشخصا اين پارادايم رو رد کردم و دارم از رقيب اصلی هابز يعنی ارسطو دفاع می کنم. بنابراين اين اشاره شما هيچ اشکالی بر نظر من وارد نمی کنه مگر اينکه شما اثبات کنيد که نظر هابز درست تر از نظر ارسطو است که نکرده ايد. بعد به هگل اشاره کرده ايد و بنظر از سر بی توجهی نگرشی که من از اون دفاع کرده ام رو با تاريخ مقايسه کرده ايد. من تاريخی گرا نيستم. تجربه ای که بر اساس مدارک تاريخی شکل گرفته باشد با تاريخی گری که مبتنی بر تجربه تاريخی است متفاوت است. من مانند هگل نگفتم که انسان و اندیشه او در بند تاريخ خود است. بنابراين اگر لازم است نظر خودتان را بيشتر توضيح دهيد. در مورد نیچه فقط بگویم که نظر شما سئوال شما را با یکی از دوستان مطرح کردم و کلی باعث مزاح شد. اصل نابرابری انسانها ,نقد انسان دموکراتیک بعنوان آخرین انسان، ظريه انتخابهای تراژيک , اراده معطوف به قدرت و بسياری مفاهيم ديگر نيچه به وضوح ضد دموکراتيک و ضد ليبرال هستند. بنابراين من فکر می کنم سوال شما بيشتر از سر مزاح بوده است. در مورد راننده تاکسی هم من با شما کاملا مخالف هستم. شما با از ميان بردن تفکیک میان تفکر استدلالی و غیر استدلالی درواقع تفاوت میان فلسفه و سایر دانشها مثل مذهب را از میان بردید. جمله آخر شما در ظاهر متناقض است چگونه هم يک چيز نسبی است و هم نيست. مگر اينکه معنای ديگری از گفته تان مد نظر داشته باشيد که من در نيافتم. موفق باشيد.»


حال در ادامه برای روشن شدن بیشتر نظرم توضیحاتی را اضافه می‌کنم

پیش از هر چیز باید آنچه را که می‌خواهم در این مطلب روشن کنم توضیح دهم. اول اینکه من تا جایی با آقای نمازی هم‌داستانم که «... لیبرال دموکراسی ... ارجح است ...» اما به شرطها و شروطها. نتیجه‌ای که من به آن پایبند خواهم بود این است که «اگر هدف حفظ کرامت انسانی، کارآمدی سیاسی و اقتصادی، حفظ حقوق انسان و ارتقای فرصت و آزادی‌های بشری باشد لیبرال دموکراسی بر توتالیتاریسم ارجح است.» به طور مشخص ذکر می‌کنم که قرا دادن این قیدها نه تنها باعث تغییر معنی جمله‌ی آقای نمازی نمی‌شود بلکه آن را واضح‌تر نیز می‌کند. اینکه آیا نوعی دیگر از تفکر سیاسی بر لیبرال دموکراسی ترجیح داشته‌باشد و یا نداشته باشد موضوع بحث (لااقل من) نیست، با این وجود امیدوارم آقای نمازی هم با من هم‌صدا باشند که قید طلق ایشان بر برتر بودن لیبرال دموکراسی از هر جهت آنچنان به عمل نمی‌آید و حتما موافق خواهند بود که برخورد ایده‌آلیستی با تفکری که خود زاییده‌ی نفی ایده‌آلیسم سیاسی‌ست راه به جایی جز همان توتالیتاریسم نخواهد برد. (به نظریات کارل ریموند پوپر در جامعه‌ی باز و دشمنان آن رجوع شود)

این را هم در میانه‌ی راه مطرح کنم که همزبانی با فلاسفه‌ای که ممکن است از آنها نام ببرم تام نیست و مطلقا هیچ وابستگی فکری به هیچ متفکر و یا نحله‌ی فکری ندارم. اگر از پوپر در کنار هگل و افلاطون ومارکس و از نیچه در کنار ابن‌العربی نام ببرم به این دلیل است که هر یک از این متفکران را تا حدودی بر حق می‌دانم و نام بردن از هیچ یک را به عنوان تایید کل دستگاه فلسفی وی نمی‌دانم. در هر گوشه از متن که نام از یک متفکر و بالاخص کتاب بردم تنها در راه کمک به ادامه‌ی بحث و ایجاز در سخن است، و به این دلیل است که تصور می‌کنم استذلال آن فیلسوف در رابطه با مفهوم مورد بحث کافی باشد، و به همین دلیل به آن متفکر ارجاع می‌دهم. این بدان معنا نیست که لزوما دیگر مفاهیم مطرح شده توسط آن فیلسوف را قبول داشته باشم. به اضافه این را هم اضافه کنم که هر نظریه‌پرداز در متن نوشته‌ی من و در دستگاه فلسفی من معنا می‌یابد، منظور این است که آنچه من از هر نظریه پرداز نقل می‌کنم ممکن است برداشت من ار نوشته‌ی او و استدلال و فلسفه‌ی او باشد که لزوما دیگران با من در این مورد اتفاق نظر نداشته باشند.

آنچه در بالا گفته شد مرا رهنمون می‌کند به دو نتیجه‌ی دیگری که از این نوشته می‌خواهم گرفتن:
۱- استفاده‌ی من از نظریات هگل در متن کامنتم در وبلاگ آقای نمازی به معنای تاریخی‌گری من نیست (اصولا من هگلی جوان نیستم) مطابق آنچه توضیح خواهم داد تنها از استدلالات هگل در مقدمه‌ی درس‌گفتار های فلسفه‌ی تاریخش در رابطه با روایات بازتابی تاریخی در جهت تشکیک در صحت استفاده از روایات تاریخی در استدلال تحلیلی تمسک جسته‌ام.
۲- آنچه در رابطه با نیچه گفته‌ام به دلیل مکانی‌ست که نیچه در دستگاه فلسفی من دارد. مسلما موافقم که نظریات من در رابطه با نیچه ممکن است نه تنها مضحک بلکه به شکلی بدیهی احمقانه به نظر برسد، اما توضیحاتی دارم که ممکن است لزوما نظر شما را در رابطه با نیچه عوض نکند اما نشان می‌دهد که به چه دلیل شخصا نظریات نیچه را جاده صاف‌کن توتالیتاریسم نمی‌دانم.

به اضافه‌ی این‌ها باید عرض کنم متنی که در پی می‌آید به لحاظ منابع بسیار فقیر است و ممکن است از لحاظ استدلالی مشکلاتی داشته باشد که از تذکر آنها صمیمانه خوشحال خواهم شد. در رابطه با منابع هم به دلیل آنکه امکان دسترسی به مجموعه‌ی کتاب‌هایم برایم مدت‌هاست ناممکن شده و به دلیل آنکه مطالعاتم را در دو سه سال اخیر به صورت نامنظم دنبال کرده‌ام ممکن است نتوانم در طول نوشته آدرس دقیق مطالبی را که نقل می‌کنم بیاورم و یا نقل قول هایم خالی از اشکال نباشد، با این وجود تلاش می‌کنم کمتر به نقل اقوال بپردازم و بیشتر استدلال کنم.

به اضافه‌ی آنچه در این مقدمه به عنوان نتایجی که مطلوب این نوشته‌است آورده شد باید در رابطه با جمله‌ی متناقض نمایم و سوال آقای نمازی نسبت به آن به به شرح زیر هم توضیح دهم

«و اما در پایان فلسفه نسبیت‌گرا نیست اما خواه نا خواه نمی‌تواند نسبی نباشد. یکی از دلایلش عملیت انسانی در فلسفه است که باعث می‌شود theory laden باشد.»

«جمله آخر شما در ظاهر متناقض است چگونه هم يک چيز نسبی است و هم نيست. مگر اينکه معنای ديگری از گفته تان مد نظر داشته باشيد که من در نيافتم.»

در این نوشته سعی می‌کنم تا حد ممکن به این موضوع بپردازم اما به دو دلیل بحث در این مورد جایگاه دیگری می‌طلبد که مفصلا به آن پرداخته شود. دلیل اول آنکه این موضوع بر خلاف دیگر موضوعاتی که در این بحث مطرح خواهد شد بسیار ریشه‌ای‌ست و برای آن باید منابع و استدلالات کامل و دقیقی بیان کرد، به طور اخص به گونه‌ای که از لحاظ فلسفه‌ی علم و به طور عام روش علمی به آن پرداخته شود.
دوم آنکه نمی توانم از گفتن این نکته چشم بپوشم که ذکر آن جمله از بی مبالاتی و استفاده‌ی نا صحیح و بی‌مورد من از جملات سرچشمه گرفته و اساسا ربطی به اصل موضوع بحث نیز نداشته و ممکن است باعث سردرگمی شود. اما در پایان این نوشته سعی خواهم کرد آنچه را از این جمله در نظر داشته‌ام بیان کنم.

سو تفاهم تاریخی

بنا به نظر هگل تاریخ بر سه نوع است: تاریخ اتفاق‌افتاده، تاریخ بازاندیشیده‌شده و تاریخ فلسفی. روایات تاریخی در مجموعه‌ی تاریخ باز‌اندیشیده‌شده قرار می‌گیرند. تاریخ باز‌اندیشیده‌شده همان‌ روایات و یا نوشته‌هایی‌ست که از تاریخ توسط تاریخ‌نگاران نوشته‌می‌شوند. این نوع تاریخ بدون توجه به صحت و یا غلط بودن داده‌های آن دارای یک خصیصه‌ی اساسی‌ست، آن هم املیت انسان در بازاندیشی و بازتاب دادن آن است. این عاملیت به خودی خود بدون توجه به قصد ونیت تاریخ‌نگار باعث تغییر در اصالت روایت می‌شود.
تمامی اسطوره‌ها، افسانه‌ها و حقایقی را که ممکن است با شنیدن نام هگل به مغزتان خطور کند را کنار بگذارید. اشاره به هگل برای کمک گرفتن از او برای زدودن افسانه‌ای تاریخی‌ست. به طور مشخص سیاسی بودن انسان و بالذات اجتماعی‌بودن انسان به هیچ وجه بدیهی نیست. اگر تا پیش از هابز و روسو اینگونه پنداشته می‌شد که انسان موجودی‌ست ذاتا اجتماعی و بالطبع سیاسی بدان دلیل است که سنت رایج تاریخ‌نگاری (برگرفته از سنت عهد قدیم) بر آن بود تا تاریخ انسان را از ابتدای پیدایش/آفرینش به صورتی‌که ذهن بازتاباننده‌ی پژوهش‌گر می‌بیند بنویسد. در واقع این بدان معنی است هر تاریخ‌نگاری حتی با در اختیار نداشتن اندکی از اطلاعات تاریخی هم می‌توانست آنگونه که خود دوست دارد تاریخ بشریت را از ابتدای آن به نگارش در آورد، به شکلی که اگر تاریخ‌نگار مثلن در یونان ۲۸۰۰ سال پیش زندگی می‌کرد، آدم ابو‌البشر را به گونه‌ای که تصور می‌کرد زندگی در ابتدای آفرینش وجود داشته به عنوان انسانی که در قزن هفتم پیش از میلاد زندگی می‌کند نمایش می‌داد. نگرش او به زندگی انسان پیش از خود برگرفته از نگرش خود به زندگی خود بود. به همین دلیل حتی تا زمان اسپینوزا اجتماعی بودن انسان از ابتدای خلقت همیشه بدیهی فرض شده‌است. حال اگر از من خواسته‌اید تا درست‌تر بودن نظر هابز و روسو را نشان بدهم می‌توانم به این اشاره کنم که اصولا دلیلی برای درست‌تر بودن نظر ارسطو وجود ندارد، چرا که این نظر برگرفته از یک دگم ذهنی مربوط به سوبرداشتی‌ست از آنچه تاریخ نام گرفته. تا آنجا که مطالعات من اجازه می‌دهد ارسطو تنها به ذکر دلایل لزوم اجتماعی بودن انسان بسنده‌کرده‌است که مشخصا همین دلایل به صورت جامع‌تر بعد‌ها در لویاتان هابز و قرارداد اجتماعی روسو نیز آمده‌است. مضافا باید گفت که نظر ارسطو بنیانی اخلاقی دارد. اجتماعی بودن از لحاظ ارسطو نه یک انتخاب بلکه یک ضرورت اخلاقی‌ست. امری وابسته به خیر و شر. ذکر این نکته ضروری‌ست که طبیعی پنداشتن امر اجتماع نه تنها منفعتی به حال لیبرال دموکراسی ندارد بلکه به اصل لیبرالیسم ضربه می‌زند. مطابق نظرارسطو اخلاقیات امری‌ست پیشینی و این به خودی خود با مرام لیبرالیسم در تضاد است.

با تمام این احوال در رابطه با نظریات مربوط به قرارداد اجتماعی لزومی نمی‌بینم تا به برتر بودن یا نبودن آنها بپردازم، آنچه را که قصد دارم بگویم این است که نظریه‌ی قرارداد اجتماعی تفسیری کامل‌تر از آنچه اجتماع سیاسی خوانده‌می‌شود به دست می‌دهد که می‌تواند جهت توضیح انواع حکومت بیشتر به کار آید. در واقع تکیه‌ی من به نظریه‌ی قرارداد به علت کار‌آمد‌تر بودن آن است. به خصوص در رابطه با لیبرالیسم و به شکل خاص لیبرال‌دموکراسی.

کار‌آمد بودن این نظریه در آنجا خود را نشان می‌دهد که با توجه به قراردادی بودن اجتماع به عنوان انتخابی حتی ناگزیر ولی به هر روی از روی اراده و آگاهانه توسط بشر، آنچه به پایداری اجتماع کمک می‌کند خیر و شر اخلاقی نانوشته‌ نیست، بلکه قراردادی‌ست جهت حفظ ارزش‌هایی که انسان حفظ آنها را ضروری دیده‌است. مهم‌ترین خصیصه‌ی قرارداد آن است که انتخابی‌ست آزادانه.

ببخشید با خود آقای نیچه کار دارم نه اراده‌ی معطوف به نیچه

نیچه از جمله نظریه‌پردازانی‌ست که همواره مورد بدفهمی واقع شده‌است. در مورد نیچه نمی‌توانم به جد بگویم که آیا در دستگاه فلسفی‌اش اصولا چیزی با عنوان فلسفه‌ی سیاسی یافت می‌شود یا خیر اما در این میان می‌توانم به قسمتی از مقاله‌ی ویکی‌پدیا در رابطه با تفکرات سیاسی در فلسفه‌ی نیچه اشاره کنم:

http://en.wikipedia.org/wiki/Philosophy_of_Friedrich_Nietzsche#Social_and_political_views


While a political tone may be discerned in Nietzsche's writings, his work does not in any sense propose or outline a "political project." The man who stated that "The will to a system is a lack of integrity" was consistent in never devising or advocating a specific system of governance, enquiry, or ethics — just as, being an advocate of individual struggle and self-realization, he never concerned himself with mass movements or with the organization of groups and political parties — although they are parts of his works where he considers an enigmatic "greater politics", and others were he thinks the problem of community.

In this sense, some have read Nietzsche as an anti-political thinker. Walter Kaufmann put forward the view that the powerful individualism expressed in his writings would be disastrous if introduced to the public realm of politics. Georges Bataille argued in 1937, in the Acéphale review, that Nietzsche's thoughts were too free to be instrumentalized by any political movement. In "Nietzsche and Fascists," he argued against such instrumentalization, by the left or the right, declaring that Nietzsche's aim was to by-pass the short timespan of modern politics, and its inherent lies and simplifications, for a greater historical timespan.

Later writers, led by the French intellectual Left, have proposed ways of using Nietzschean theory in what has become known as the "politics of difference" — particularly in formulating theories of political resistance and sexual and moral difference. Owing largely to the writings of Kaufmann and others, the spectre of Nazism has now been almost entirely exorcised from his writings.

معتقدم نیچه یک متافیزیسین است و در دستگاه فلسفی او سیاست به مفهوم رایج آن موضوعیت ندارد. با این حال او نیز مانند بسیاری از متافیزیسین‌های ایده‌آلیست همچون افلاطون و هگل نوعی بدبینی نسبت به دموکراسی داشته. همانگونه که این بدبینی در فلسفه‌ی افلاطون پایه‌گذار نظزیه‌ی حکومت فلاسفه‌ی وی می‌شود و در هگل باعث تمجید بی حد و حصر او از شخصیت ناپلئون بناپارت می‌شود، در نیچه نیز باعث به وجود آمدن انتقاداتی علیه دموکراسی می‌شود. با این حال همانگونه که ذکر کردم نه نمونه‌ای از شیوه‌ي حکومت بدیل و نه نمونه‌ای از دستگاه سیاسی‌ای خاص و یا حتی تمایل به توتالیتاریسم در مطالعاتی که من از آثار نیچه داشته‌ام، دیده‌نشده.

اما اراده‌ی معطوف به قدرت. اراده‌ی معطوف به قدرت یکی از اصولی‌ترین مبانی و زیرساخت اصلی اکثر تفکرات نیچه است، اما «اراده‌ی معطوف به قدرت» هیچ‌گاه توسط نیچه تشریح نشده‌است!!! اصولا این عبارت پس از مرگ نیچه به عنوان یکی از مفاهیم پایه‌ای فلسفه‌ی او «جعل» شده‌است. اراده‌ی معطوف به قدرت نام رساله‌ایست که در حکمت شادان نیچه نوشتن آن را بشارت می‌دهد. امری که هیچ‌گاه به وقوع نمی‌پیوندد. با این حال بنا به خواست اولین ویراستار دستنوشته‌های نیچه، یعنی خواهرش، چنین رساله‌ای به نوشته‌های وی اضافه می‌شود!! با وجود جعلی بودن این عبارت، نمی‌توان از این موضوع درگذشت که اراده‌ی معطوف به قدرت در لابه‌لای تفکرات نیچه و به عنوان مفهومی پایه‌ای قابل بررسی است.
آنچه به اراده‌ی معطوف به قدرت معروف است با اراده‌ای‌ست در جهت نفی و در جهت نابودی مفاهیم، نه ارده‌ی‌ای معطوف به سلطه و سرکوب انسان ها. این تئوری از نظر من برگرفته از نگرش هگل است. می‌توان فلسفه‌ی نیچه را گسترش متافیزیکی نفی دانست، همان‌کار که هگل انجام نداده‌بود.

ترجیح می‌دهم این نوشته را فعلا در همین جا قطع کنم. آنچه را هم که در مقدمه قول داده‌بودم در رابطه با تعریف فلسفه می‌نویسم با عدول از قولم بعدا می‌نویسم، البته اگر عمری بود.
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥

سرِتقاطع عباس‌آباد-قائم‌مقام مطابق معمول محمد داشت با راننده‌ی ماشین‌ها دعوا می‌کرد و غرغرش به هوا بود. ترافیک به هم می‌ویچید و باز می‌شد. محمد از این طرف چهار‌راه به آن طرف می‌دوید. هنوز دوران خدمت مقدسش در لباس راهنامایی و رانندگی نیروی انتظامی تمام نشده‌بود٬ فکر کنم دو ماه از خدمتش مانده‌بود. من و سیاوش داشتیم پیشش می‌رفتیم که تنها نباشد. قرار بود با سیا بریم به سینما که سیا تو ترافیک گیر کرده‌بود و دیر رسید و به فیلم نرسیدیم. بعد خواستیم بریم عدسی بخوریم که عدسی فروش سر عباس‌آباد هم بسته بود. نتیجه آن شد که تصمیم‌گرفتیم پیش محمد برویم.
تا ما رو دید گل از گلش شکفت. اومد کنار چهار راه و شروع کرد به خوش و بش کردن. چراغ راهنما اتوماتیک نبود اما دردسر زیادی هم نداشت٬ وقتی بار عباس آباد خالی میشد عباس آباد را قرمز می‌کرد. بعد منتظر می‌ماند تا چراغ بعدی عباس آباد سبز شود٬ قائم مقام هر چقدر هم شلوغ بود مهم نبود چون باید اول از همه عباس آباد رو تخلیه می‌کرد. پرسیدم اینها را که از چراغ قرمز می‌گذرند چرا جریمه نمی‌کنه. توضیح داد که اوایل خدمتش می‌پریده جلوشونو می‌گرفته ولی حالا دیگه یاد گرفته که بذاره هر کاری می‌خوان بکنن. چرا که خودشون اینطوری راضی‌ترن. وقتی چراغ قرمز می‌شه اونا که چراغ قرمز رو رد می‌کنن خود به خود با هجوم اونوری‌ها که چراعشون سبزه مجبورن متوقف بشن. محمد هم دیگه دلیلی نمی‌دید که بره وسط و فحش بخوره. اجازه می‌داد مردم خودشون با هم دیگه حال بکنن.
ما همه سر قائم مقام ایستاده‌بودیم. چراغ این طرف قرمز شد و عباس آباد سبز شد. محمد رفت جلوتر ببینه که کی چراغ جلوترش سبز می‌شه تا محمد هم عباس‌آباد را سبز کند. دختری از بین من و سیا که روی پل جوی آب ایستاده‌بودیم رد شد. هفت هشت سال بیشتر نداشت. چند تا فال حافظ توی پاکت‌های کوچک آبی و قرمز دستش بود و می‌رفت که میان ماشین‌ها به آنها بفروشد. میان ماشین‌ها گم شد تا محمد آمد و چراغ را سبز کرد. وقتی چراغ سبز شد٬ دختر هم به کنار خیابان برگشت. محمد به ما معرفی‌اش کرد و ما را به او. اسمش سپیده بود. هشت سالش بود و مدرسه هم می‌رفت. اینها را سیا پرسید و او جواب داد. سیا پرسید که کجاییه اون هم گفت که افغانی. پرسید خانه‌ی کودک میره. گفت دیگه اونجا نمی‌ره. ولی قبلن می‌رفته. گویا حالا شناسنامه‌ی ایرانی داره و توی مدرسه‌ی عادی راهش میدن. خانه‌ی کودک شوش رو می‌شناخت. اونجا درس خونده بود. دوباره چراغ قرمز شد و سپیده از پیش ما رفت. در میان ماشین‌ها متوجه یک فروشنده‌ی دیگر هم شدم که دستمال یزدی و لیف و جوراب می‌فروخت. مرد جا افتاده‌ای بود. محمد او را نشان داد و گفت٬ بابای سپیدس٬ قبلن کارگر بوده. بقیه‌اش رو خودمون فهمیدیم. پای باباهه می‌لنگید. شاید در حین کار اتفاقی برایش افتاده بود. اما افغانی بود و بیمه نداشته لابد. سپیده برگشت. چراغ هم سبز شده‌بود. سیا راجع به درس از سپیده پرسید و سپیده هم توضیح داد که درسش رو خوب می‌خونه و همه‌ی نمره‌هاش بیسته. زیپ کاپشن صورتیش رو بست و باز هم بین ماشین‌ها رفت. من و سیا هم باید می‌رفتیم. سیا می‌خواست شلوارش را که تازه خریده بود از فروشنده بگیرد. ازمحمد و سپیده خداحافظی کردیم و قائم مقام را به سمت پایین گز کردیم.

پ.ن.
پریروز فیلم مستند «بچه‌های اعماق» اثر علی شاه محمدی را در تالار بتهوون خانه‌ی هنرمندان تماشا کردم. فیلم حرف خاصی نداشت. کلن اثر جالبی نبود. جالب کارگردان بود که در جلسه‌ی پرسش و پاسخ گفت که مونتاژ فیلم را همین دیروز تمام کرده‌ام. در حالی‌که من در این خبر خواندم که فیلم ماه پیش در فرهنگسرای دانشجو هم نمایش داده‌شده. جالب در جلسه‌ی پرسش و پاسخ آقایی بود که بلند شد و گفت٬ چرا در جایی از فیلم بچه‌ها شعار می‌دهند که ما کار نمی‌خواهیم. در کشوری مثل ایران که همه تنبل و بیکار هستند چرا همچین شعاری را به تصویر می‌کشید. اینجا می‌خواستم بگویم که مطابق کنوانسیون حقوق کودکان کار کودک ممنوع است و کودک هم به هر انسان کوچکتر از ۱۸ سال گفته می‌شود. حتی اگر در سرزمین تنبل‌ها هم باشد باز کار کودک ممنوع است.
فیلم بر اساس فعالیت‌های جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان بودکه بیشتر با تکیه بر تصاویری که از راهپیمایی این جمعیت در روز جهانی کودک برداشته بود پیش می‌رفت. فیلم پر بود از تصاویر نامربوط به موضوع فیلم که همه در تعدادی لوکیشن معدود به زمان ۷۵ دقیقه موضوع را روایت می‌کرد. مجموعن با زمان بالای فیلم٬ ریتم کند آن٬ شخصیت‌های محدود و اتفاقات محدودتر و لوکیشن‌های کم تعداد فیلم٬ می‌توان گفت فیلم خسته‌کننده‌ای بود. در این میان تصاویری از معرکه‌گیری یک پهلوان که هم اوپنینگ فیلم و هم قسنت‌های پایانی فیلم راتشکیل می‌داد و تصاویری مربوط به خیابان‌های تهران در میان فیلم نا همگون بود. از نقاط قوت فیلم استفاده از تضاد گفتار و تصویر در ادیت آن بود که تفکر بر انگیز و جالب بود.
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥

..بغل‌دستی سمت چپم دیگر چرت نمی‌زد. زیر لب هم غرغر نمی‌کرد. به نظرم حتی لب‌خندی هم گوشه‌ی لبش نشسته بود. آماده بود که سر صحبت را با من باز کند. اما نمی‌دانست چه آدم یبس و بد عنقی کنارش نشسته. خبر داشت که بغل‌دستی سمت چپ خودش دیواره‌ی شیشه‌ای انتهای نیمکت مترو است. پس بدون آنکه توجهی به سمت راستش بکند رو به من آورد تا با من صحبت بکند.
- واقعن عجب وضعیت بدیه ...
شاید می‌توانستم سرم را تکان دهم تا با او هم‌دردی کنم. اما اتفاقی افتاد تا من از این کار معاف شوم. صدای آرام و جوانی از آن واگن کناری که قبلن هم از صدای فقیری از آنجا آمده‌بود شروع به نزدیک شدن کرد.
متوجه بودم که اگر بغل‌دستی‌ام بخواهد او را بکشد حتی اگر بخواهم هم نمی‌توانم جلویش را بگیرم. پس منتظر ماندم تا حد‌اقل صدایی را که می‌شنیدیم واضح‌تر بشنوم. این یکی آواز نمی‌خواند. صدا محوتر و گرفته‌تر از آن بود که تصور کرده‌بودم باید باشد.
- اینجا قطاره یا مرده‌خونه... ؟
- گداخونه.
تصحیحش کردم. اما شاید مرده‌خونه را ترجیح می‌داد چون توجهی به من نکرد. گویا فراموش کرده‌بود که الآن گدا رد می‌شود و او دباره مجبور است به من پناه بیاورد. (این اجبار از طرف من نبود. احساس می‌کنم او خود چنین اجباری احساس می‌کرد.)
جوانی بود حداکثر بیست و سه چهار ساله. اما من ترجیح می‌دهم کمتر فرض کنم. کلن از شیوه لباس پوشیدن و وزن و صورت و لب و هیکلش از فاصله‌ی چند صد متری می‌شد حدث زد که معتاد به هرویین است. (نمی‌خواهم یک نویسنده‌ی روشن‌فکر باشم که دوست دارد ادعا کند چنین فکری در باره‌ی گدا به سرش نزده یا نمی‌خواهم خودم را به خاطر این قضاوت سرزنش کنم. اما باید بگویم که اگر هم شخصیتی که من هستم قضاوت می‌کند حق ندارد چنین کاری بکند٬ گرچه تصور کنم من هر تصوری هم که داشته باشم او و بقیه کار خودشان را می‌کنند٬ خب آخه طرف قیافش تابلو بود من چی‌کار کنم دیگه)
کاپشنش را روی دوشش اندخته بود به گونه‌ای که آرنجش مشخص باشد. آرنجش زخم بود و ماده‌ی لزج زرد رنگی روی آن روان بود. نه خیلی زیاد اما قابل تشخیص بود. گویا یک نوع عفونت بود.
- اگر به من کمک کنید تا دستم را عمل کنم تمام پولتون رو کار می‌کنم و پس می‌دم. من کار می‌کردم الآن به خاطر این دستم نمی‌تونم برم کار کنم ...
من که درست متوجه گفته‌هایش نمی‌شدم. صدایش گرفته‌بود٬ اینها را از حرف‌هایش حدث زدم. مطابق معمول یک شلوارجین و کاپشن پلاستیکی مشکی و تیشرت جگری آستین کوتاه. گویا امضای این دسته از آدم‌هاست. البته ممکن است که دیگران هم بپوشند٬ ولی وقتی زانو‌هات هنگام قدم برداشتن کج است و کف‌های اسپورتت لخ‌لخ روی زمین کشیده‌می‌شوند....
کنار دستی‌ام محو او شده‌بود و زیر لب فحش می‌داد. به ایستگاه خزانه رسیده‌بودیم. خوشبختانه دیگر بیش از آنچه گذشته‌بود با حماقت خودم بغل‌دستی سمت چپم را خسته نکردم. پیاده‌شدم در حالی‌که داشتم فکر می‌کردم که امروز چگونه این پسر جوان را بنویسم تا شبیه خودش بشود و شبیه چیزی که من دیدم و احساسی که من داشتم. از همان موقع چیزی به ذهنم نرسید.
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

داشتم سرم رو دور وبر می‌چرخوندم و مردم رو نگاه می‌کردم. جمعه بود و روزنامه برای خوندم نداشتم. کتاب‌هم نیاورده‌بودم. از ایستگاه امام خمینی سوار شده‌بودم برای ایستگاه خزانه. یک ربعی باید تحمل می‌کردم. پیرمردی با بادگیر پف‌کرده‌ای که از بس بزرگ بود در تن نحیف و ریزه‌میزه‌اش زار می‌زد  بیشتر نگاهش نکردم. برگشتم و تکیه دادم روی نیمکت. ساعت هفت شب ٬جمعه‌ها مترو خلوت است و جای خالی برای نشستن پیدا می‌شود. بغل دستی سمت چپم چرت می‌زد٬ قبل از آنکه بغل‌دستی سمت راستم را نگاه کنم صدای آواز خواندن بلند شد. صدای آواز خوان نبود٬ بلکه صدای متکدی بود که می‌آمد. خواندنش مانند همه‌ی متکدی‌های دیگر آواز خوان به نظر می‌رسید. جلو رفتم و باز واگن کناری را نگاه کردم. خودش بود همان پیرمرد. بغل دستی سمت چپ چرتش پاره شد. زیر لب فحشی نثار کرد. «هیچ آرامش نمی‌ذازن برای آدم.» چیزی نگفتم٬ در حالی‌که حرفش را به سمت من پرتاب کرده‌بود.
ما در پیاله عکس رخ یا...
به واگن ما اومد جلوی من ایستاد و ادامه داد به خواندن.
دوش در وقت سحر ...
کفش‌هایش کتانی بود و رویشان نوشته‌شده‌بود AIR. پیرمردی با کفش‌های کتانی! روی لبش یک ورمی مثل خال گوشتی داشت. لباسش به اندازه تمیز نبود اما کلن مرتب به نظر می‌رسید. اعتقاد ندارم به متکدی‌ها کمک کردن کمکی به حال جامعه است. پس کمکی نکردم.
چند تا سکه‌ی پنج تومانی از این و اون گرفت و رفت واگن بعدی.
بغل دستی سمت چپم دیگه نخوابید.
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥

دنبال چیز بیشتری بودم. پرسیدم فقط همینها را دارید؟ رویش را به من کرد و با انگشت آنسوی خیابان را نشان داد در کنار ورودی چراغان شده‌ی هتلی نبش یک کوچه‌ی تاریک. جایی که نشان می‌داد یک مغازه‌ی خاک خورده‌ی قدیمی نبود٬ یک سینمای نیمه تعطیل هم نبود٬ حتٌی بساطی هم آنجا پهن نبود. گفت: «داخل کوچه پشت ماشین‌ها برو چند نفر هستند٬ راحت پیدا می‌کنی» داخل کوچه‌ی تاریک رفتم. راست می‌گفت. راحت می‌شد او را پیدا کرد٬ پشت سومین ماشینی که کنار خیابان پارک کرده‌بود٬ با چند نفر که دور و برش بودند مشغول معامله بود. از روی کیفی که روی دوش داشت شناختمش. یعنی حدس زدم که قاعدتن باید او باشد. درستی حدسم هم زود مشخص شد. دستش را از کیفش بیرون آورد و اجناسش را برای انتخاب در اختیار یکی از مشتری‌ها قرار داد. من نزدیک شدم. آمدم حرف بزنم که راننده‌ی ماشینی که بساط روی صندوق عقبش بود سر رسید. راننده خواهش کرد و همه جمع و جور کردند٬ ماشین راه افتاد . رفت. مسئله‌ای نبود. راننده اعتراضی نداشت٬ اگر عجله نداشت خودش هم به جمع می‌پیوست و شاید از مطاع موجود حظی می‌برد. جمع به کنار پیاده‌روی باریک کوچه منتقل شد و من هم فرصت کردم که با او صحبت کنم. پرسیدم که چی دارد؟ دستش را در کیفش کرد و چند تایی فیلم را تصادفی به من داد تا بررسی کنم. آنطرف‌تر یکی از مشتری‌ها در باره‌ی یکی از فیلم‌ها پرسید. گفت که «کار پازولینیه! کار جالبیهمن هم پریدم وسط که «آره پازولینی که فاشیست‌ها تیکه تیکه‌اش کردندحرفم را تایید کرد. فیلم‌هایی را که به من داده‌بود زیر و رو کردم. زیاد از حکم تصادف خوشم نیامد. شاید اگر سلیقه‌ام را مطرح می‌کردم. کمک بهتری می‌توانست به من بکند. فیلم‌های تصادفی را پس دادم. زیاد وقت نداشتم. پرسیدم. توضیح کامل و موجزی داد از کار‌هایی که الآن همراهش هست و آنها که دارد و آنهایی که می‌تواند تهیه کند. حسابی خوشم اومد. یکی از فیلم‌هایی را که داشت خریدم. ملنای تورناتوره بود. به نظرم اومد که همه را درست می‌شناسه. بیش از آنکه فیلم فروش باشد سینما دوست بود و از هنر سر رشته داشت. پرسیدم «کِی هستی؟» گفت «هر شب هفت تا نه همین‌جا» تشکر کردم. راهم را کشیدم و از بساطش دور شدم. از سر کوچه چند نفر جدید داشتند می‌آمدند.

 

به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥

نباید عادت کرد به دلتنگی. تنها باید دلتنگ ماند تا آنجا که دلتنگی خود از دل رخت بر‌بندد.
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥

بعد از مدتها داشتم تو خيابان انقلاب تنها و آزاد در عصر سرد پاييزي قدم رو مي‌رفتم و با يه لبخند مسخره زير‌لب كه نه يه هوا بلند و خيلي احمقانه «با صداي نكره»ام مي‌خوندم كه
nobody knows it but you've got a secret smile
and you use it only for me
nobody knows it but you've got a secret smile
and you use it only for me
so use it and prove it
remove the whirling sadness
i'm losing, i'm bluesing
but you can save me from madness
nobody knows it but you've got a secret smile
and you use it only for me
nobody knows it but you've got a secret smile
and you use it only for me
so save me i'm waiting
i'm reading, hear me pleading
and soothe me, improve me
i'm grieving, i'm barely believing now, now
when you are flying around and around the world
and i'm lying alonely
i know there's something sacred and free reserved
and received by me only

يه آهنگ خيلي دوست داشتني مال چند سال پيش از گروه semisonic كه من خيلي دوستش داشتم.
احساس كردم يواش يواش چهره‌هايي رو دارم ميبينم كه بر خلاف معمول روي صورت‌شون نشاني از خنده پيدا مي‌شه. از روبرو آدم‌هايي بودند كه به من لبخند مي‌زدند. اينو گرچه سرم پايين بود اما احساس مي‌كردم. سرم رو كه بالا بردم ديدم آدم‌هاي لبخند به لب روي ديوارها توي پوستر‌هاي انتخاباتي‌اند. بقيه همون آدم‌هاي گذران بي‌لبخند هميشگي‌اند. انتخابات چيز خوبيه بعضي‌ها رو مي‌خندونه.

به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥

بلکه هم بیشتر از گاهی اوقات باشد
شاید همیشه
شاید هم نه
به هر حال من هر روزم را جوری آغاز می‌کنم که انگاری شب است
شاید به این دلیل باشد که شب‌ةآ از خواب بر‌می‌خیزم
شاید به این خاط که روز‌ها به خواب می‌روم
به هر حال من روز‌هایم را معمولا شروع نمی‌کنم
در روزها تمام می‌شوم
شروع نه
تمام
من تمام شدم
به شارژ نیاز دارم
می‌خوابم
و شبم را شاید آغاز خواهم کرد باره
فردا نه
امشب
روز من شب است
سیاهیم سپید
سپیدیم سیاه
مگر تفاوتی دارد
سیاه با سفید
مگر نه آنکه سفید سفید سفید
همان سیاه سیاه سیاه
است
همان است که نیست
مگر نه آنکه بیست اونه که نیست
خوب شب هم همون صبحه
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||


پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥

اينچنين سخت
آشفته و غمگين
به کدام از دو جهان مانده و واداده ی غمگين ماند
هيچ از اينش تاکنون پرسيدی
که به که خواهد گفت دردی را که هزاران سال می برد
چون بخواهد شد عاقبت کار همان مرغ غزل خوان
که به نام تو و از روی نشانت
می خواند همه ی سال و دهه و قرن و زمان را؟
همان او را می گويم که قدمِ سخت به راه بنهاد و بگفت:
«من نمی دانم که کجا بايد رفت؟
ليک من آنم که تا به پايان همين راه می خواهم رفتن»
او همان است که امروز در همان راه در او نظر افکندم و گفت:
«امّا بايد گفت به هر کس که از اين رهگذز تنگ گذر کرد
که جايی خواهد بود در پايان همين راه دراز
گرچه من اينجايم امّا
تو که نای رفتن و از من گذر کردن داری
بدان تا که توانی بروی راه هست
و تو هم همچون من روزی در اين راه در کناری گوشه ای
سهمی از شانه آسفالت خواهی يافت
و به بعدی که هنوزش نای رفتن هست خواهی گفت
«گرچه من اينجايم امّا
تو که نای رفتن از من گذر کردن داری
بدان تا که توانی بروی راه هست»»
به این مطلب لینک بدهید||پيام هاي ديگران ()||پیامک اين مطلب را در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ نوشته است|| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin ||